تبليغاتX
دیار من کوخِرد - دیروز امروز

دیار من کوخِرد

دیروز امروز

وقتي گرد و غبار ايام حايلي مي شود بين تو و آن چه بوده اي ، بين تو و آنچه دوست داشته اي ، مي خواهي در برابر نيسان عصيان كني. جاروب انديشه را بر داري و تمام آشفتگي ها و گرد و غبار ها را كنار بزني و برسي به آنچه كه روزي برايت شادي آور بوده و لذت واقعي را در تو بر مي انگيخته است.

يادش به خير پستوي خانه قديمي و (سوره ) مادربزرگ كه براي ارضاء كنجكاويمان مي كاويديم و مهره هاي رنگي را با تعجب مي نگريستيم. و بي آنكه هيچ برنامه كارتوني ديده باشيم به دنبال چراغ جادو مي گشتيم. هر پسين چراغ هاي (بلساتي) را به استقبال شب ها مي برديم و شباهنگام هاي تابستان ، با آواي مرغ شب در زير آسمان ، دل به ستاره ها مي داديم و در آرزوي ديدن زهره و مشتري براي بر آوردن خواسته هايمان مي آرميديم تا صبح با بانگ خروس و صداي بز و بزغاله ها برخيزيم.

شهاب سنگ ها را آه دل بيوه زناني مي دانستيم كه براي نابودي خانه ظالمي مي شتافتند و (آلي كندري) را مردي صبور و مهربان در آسمان مي پنداشتيم و با هر الله اكبر موذن پير شايد (شيخ عبدالرحمن ) يا (مدعباس) يا (تاج الدين) خدا را به همه داده ها و نداده هايش سپاس مي گفتيم.

روز ها مي گذرند. ناخ همان ناخ است و مهران همچنان در دامنه ده جاري ؛ اما حالا ديگر بهار هم براي آمدنش شور و شوقي ندارد. سال ها از پي هم مي گذرند بي لبخند لطافتي از لب (كهور ارمني)  و بي نگاه مهرباني از (پلوستورو) هاي عاشقي كه بهار مي آمدند.حتي (گز پرو)لب تشنه مرد.

 آري روزها مي گذرند و بچه هاي امروز سوار بر موتور هايشان قد مي كشند و آرزو مي كنند و عاشق مي شوند و .....

نديدن پدر براي ما عادي شده بود و بايد مي رفت تا ما زنده بمانيم و رشد كنيم. پدر وقتي در كنار ماست كه حالا خسته و فرتوت روزهاي پاياني عمر را مي گذراند. پدري كه بايد شوق مرد بودن در ما بر مي انگيخت ، ابزار شكم ما بود. پدر نان مي داد. پدر آب مي داد. اما محبتش در امواج خليج گم مي شد. بيچاره پدر گناهي نداشت. پدر اسير جبر روزگاز بود. ليكن براي ما درسي است تا پند بگيريم كه پدر چراغ روشنايي بخش كانون گرم خانواده است. بچه هاي امروزي پدر مي خواهند با تمام بودنش. نبود پدر را كمبود محبت مي پندارند و شايد خداي ناكرده راهي براي گريختن از خويش صالح.

گاهي مي پنداريم در خلائي محض هستيم و هيچ نمي دانيم. انگار همه چيز در يك چشم بهم زدن ناگهاني اتفاق افتاده است. رشد تحول حركت و حتي نوعي سكون و در جا زدن و از خود دور افتادن. باور كنيد براي ما كه ريشه در خاكي گهر بار ، ريشه در كهن بوم و بري گرانبار داريم ، وا ماندن ، به بي هويتي رسيدن است. مباد آن روز ........... 

 

 kookherddyar@yahoo.com    

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط سیبه ماندگار   |