تبليغاتX
دیار من کوخِرد - آقا مربی سلام....

دیار من کوخِرد

آقا مربی سلام....

درست امروز ، امروز كه سالها از آن روز مي گذرد دلم براي تو تنگ شده و خيالم رو به سوي تو آورده است؛ امروز كه ديگر صداي زنگ و هياهو  هم از مدرسه نزديك به گوش نمي رسد و به گمانم بچه ها كارنامه هايشان را هم گرفته اند.

يادت مي آيد وقتي شب هاي جام جهاني از اين خانه به آن خانه مي رفتيد تا با عنايت به  كانالهاي  تلويزيوني  آن سوي آب ، ببينيد جادوگران با توپ گرد چه مي كنند تا صبح ها سر تمرين در زمين هاي خاكي _سنگلاخي مشق شب را برايمان ديكته كنيد و مدام فرياد بزنيد بچه ها نگاه كنيد اينجوري .....

زانوانمان مدام جاي بوسه هاي سنگلا خ بود و مادرانمان دعا به جانت مي كردند! ما پلاتيني  ، زيكو ، داسايف و مارادونا و...را از پسر عمه هايمان هم بيشتر مي شناختيم .. اما هميشه يك سئوال در ذهنمان بود ... پس ما در كجاي جهان ايستاده ايم ؟.. چرا ما يكي از تيم هاي حاضر نيستيم ؟ مگر ما چه كم داشتيم ؟يكبار در جواب پرسش يكي از بچه ها گفتي اگر به وسعت و تاريخ و جغرافيا بود ما هم سهمي داشتيم. يكي از بچه ها گفت ما چه مان از برزيلي ها كمتر است ما كه نان شبمان را هم داريم. با لبخند گفتي روزي كه به جواب اين سئوال رسيدي در بزرگي خودت شك نداشته باش .

هر چهار سال كه مي گذشت اين سئوال هم با ما قد مي كشيد حتي آن گاه كه در سالها ي آخر دبيرستان ما را از تمرين باز داشتي تا خود را براي عبور از سوراخ موشي كنكور آماده كنيم .

امروز كه درب دانشگاه را هم به روي خود باز و بسته كرده ام و دو بار هم شاهد حضور كشورمان در جام جهاني بوده ام به اين نتيجه رسيده ام كه متاسفانه در برابر آن سئوال كودكي فقط قد كشيده ام .........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط سیبه ماندگار   |