تبليغاتX
دیار من کوخِرد - دیوارهای فراموشی

دیار من کوخِرد

دیوارهای فراموشی

ناخودآگاه لبه پنجره را وجب مي كنم،  آنسوتر تا چشم كار مي كند ساختمان پشت ساختمان است كه قد مي كشند. انگار نه انگار همين ديروز بود كه در جزيره شن خود را در سايه بي خيال كولر به خنكاي كاذب سپرده بوديم و راستي كه اين روزها چقدر زود مي گذرند درست هماهنگ با سايه هاي آپارتمان هاي انگار خودرو ، با شتاب خود را از ما دور مي كنند؛ درست بر عكس آن روزهاي بي شتاب و شادي كه در حريم بادگير خود را به كمين باد رهگذر و مينار مرطوب مادر بزرگ سپرده بوديم و لحظه به لحظه حيات را نفس مي كشديم.

 

به پنجره بر گرديم. آيا كسي هست به من بگويد دريچه ها، آن دريچه هاي زيبايي كه دست نجار محله مان بود و آواز نسيم صبح هاي بهاري را با (حي علی صلاه) بامدادي به گوشمان مي رساند در زاويه كدام ديوار خود را به فراموشي سپرده اند؟ راستي من چشمانم را درخواب كدام بادگير جا گذاشته ام ؟ آيا او  آن هنرمند رعنايي كه چند روز پيش مرا به خيال كودكي و بادگير و حوض و بازي هاي كودكانه كشاند مي تواند آدرس روزهاي از دست رفته اي كه در آن زندگي به معناي (بود) جريان داشت به من بدهد ؟ به جز آن ساختمان دانشگاهي كه  بادگيرهاي آن ، تصوير كودكانه كاخ پريان را به ذهنم مي كشاند ، كدام جويبار جاري محبت ما را به سراخانه خردساليمان در حريم گپ شوهاي مادر بزرگ و (كولوي تش) و نخودهاي بوداده  ره مي دهد.

 

آه.... فانوس مادر بزرگ و اولين تصوير عاشقانه ماه و زهره و مشتري و...

چه زود گذشت؛ اما من هنوز لبه پنجره آهني گم شده در لفافه شيشه و تور را دارم وجب مي كنم. امشب عجيب دلم براي پشت بام كودكي ها تنگ شده است ..

 

شايد چمدانم را بايد بردارم و در اين روزهاي غريب، در گذشته آشنا گم شوم.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط سیبه ماندگار   |