بایدِ زندگی
بهار و عشق و همسايه اي بود كه از درز هر نگاهي به ما لبخند مي زد ، انگار همه و همه دل به دريا دادند و رفتند.
نقش هزار چهره زمين در انعكاس آبي آسمان ، سورمه اي تند روزهاي بلند و نزديك به دور ، شب هايي كه مهتاب و ستاره ، قصه هاي روزهاي آمده و نيامده مي گفتند و
امروز بي مهتاب و با مهتاب در زير تمناي زمين خاكستري، دلهايمان چقدر مسافرند به سرزمين هاي ناكجا. به سرزمين شن هاي روان ، زنبورهايِ عسلِ خانگي نيز از «گل» نااميد به سوي بوي تندِ نفت كوچيدند و رفتند. شايد هم بايدي مي خواندشان. بايدِ آشناي زندگي....
«............ هي فلاني
زندگي شايد همين باشد..............................»*
* م.اميد

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط سیبه ماندگار
|
