حس-3
ديروز كه خواستم به ديدنت بيايم ، آخرين سوال ها را جا گذاشتم. ديگر تنها شده بودم و بهانه اي خوب دستمايه آمدنم شده بود. من اگر سوال ها همراهم نباشند تو خوب مي داني كه راحت تر با هم حرف مي زنيم. حتي دلم مي خواست كه توهم هايم هم جا بگذارم. ولي ديگر خيلي خالي مي شدم و آمدنم بي ارزش مي شد. آوردنش چندان سخت نبود و به زحمتش مي ارزيد.
هواي این روزها آزرده ات مي کند. مي دانستم كه نبايد زياد بمانم. تو به تنهايي عادت داشتي و من هم كم كم به تنهايي تو عادت مي كردم و ديگر شايد خيلي در كنار هم مي مانديم.
ديروز قبل از آمدنم ، مسير آمدن را مرور كردم. بايد از كناره ها مي آمدم. بايد جوري مي آمدم كه نفس هايم پريشانت نكند. من تپش قلب داشتم و تو با صداهاي ناهنجار مخالف بودی. من مي بايست نفس هايم را كنترل مي كردم. خودت مي دانستي كه من نفس مي كشم و همين دانستن تو، باعث مي شد كه احساس راحت تري داشته باشم.
ديروز ، من تمام سعي خودم را كردم. باور كن آزردگي تو براي من سخت است. تو مي داني با تو بودن براي من بد نيست. حداقل تپش هاي قلبم بعد از مدتي آرام مي شود و مي توانيم صادقتر هم باشيم و حرف بزنیم. اما ديروز دير شده بود.
آمدم؛ «تو» نبودي.
