تبليغاتX
دیار من کوخِرد - محرومیت انکار شده

دیار من کوخِرد

محرومیت انکار شده

به عنوان مقدمه : نوشته زير فقط در جهت تنبه مردم دیارم به توانايي ذاتيشان در جهت ساختن شهري آباد همگام و همفكر با مسئولين كلان كشور  و براي سربلندي ايران زمين است. تريبوني است براي بيان ظلم تاريخي كه به مردم پاسدار درياي هميشه پارس از كران تا كرانش  روا  داشته شده است. و كوتاه آنكه ما هم مستحق عدالتيم. ما هم حق حيات داريم. ما هم ايراني هستيم و عزت و سربلندي اش را از يزدان پاك خواهان و پرچمش را همچون سربازي فداكار مي بوسيم.پس ما را دريابيد.

 

       محروميت از هر نوعش كه باشد بد است. محروميت از یادگیری ، محروميت از امكانات پزشكي و خلاصه محروميت از هر آنچه كه شايسته يك زندگي آبرومندانه است. ما اگر همه محروم بوديم ، به دردش مي ساختيم و مي سوختيم. مثل مردم آن كشور آفريقايي كه همه در يك حد و اندازه  گشنه مي مانند و در يك حد و اندازه مي ميرند و اگر هم جيره اي باشد در يك حد و اندازه  مي گيرند و مي خورند. اما درد واقعي آنجاست كه تو دارا باشي و داراي ات كسي ديگر به يغما ببرد. خوان گسترده اي كه فقط شاهد و ناظري. تو در انديشه نان شبي و ديگري در انديشه سفر به جزاير قناري براي تعطيلات آخر سال. تو حتي در حداقل هم نباشي و ديگري ، حداكثر ارضايش نكند. تو در فكر يافتن چوب براي برپايي كپرت باشي و آن ديگري در فكر خريد يك (پنت اوس) 500 متري در مجلل ترين برج شمال شهر. و دردآور تر آنكه حالا كه خودي نشان داده اي ، كسي پيدا شود و حق مسلم شماي محروم را در برخوداري از يك امتياز مملكتي انكار كند.

     چرا...................؟ سوالي است كه ذهنت را همچون خوره مي خورد. اگر در بحرش بروي غرق شدنت حتمي است. تو ياراي برابري با حجمش نداري خلاصه كم مي آوري و دوباره بايد در همان كنج عزلت ، در كنار تير كپرت  بشيني و در فكر مقابله با بادي باشي كه همچون شرر بر صورتت تازيانه مي زند..........مقصر خود ما هستيم.

     مي خواهم بگويم كه ما آدم هاي نسبي نيستيم. در فكر و ذهن ما يك ايده بسيار قوي و مخرب به نام  «ايستايي و در جازدن» ريشه دوانده است. ما فقط احساساتي هستيم. گاهي دلمان براي باغچه مي سوزد و گاهي دوست داريم كه آب را گل نكنيم چون در فرو دست نمي دانم زاغچه اي ، كبوتري دارد آب مي خورد. اگر بداني كه همان جويي كه تو نمي خواهي گلش كني در سنگلاخ گم مي شود و آن باغچه اي كه برايش دل مي سوزاني ، رستنگاه  خار و علف هاي هرز است چه ؟ نمي خواهي سر به بيابان نهي و خود را به چاهي بيندازي كه ته ندارد؟

ما در احساسات و پذیرش هم مطلق گراييم. هرچه به ما بگويند مي گوييم چشم و چشم بر دهان يارو مي مانيم تا دستور ديگري صادر كند و ما تا بي نهايت بگوييم چشم . بله قربان ، چشم قربان ، امر ديگري باشه قربان و ....

      انگار سير حوادث تاريخي به ما سر نزده است. در دخمه اي بوديم كه سوراخي براي خوردن و سوراخي براي قضاي حاجت داشته است. تفكر و تدبر مگر چيست؟ مگر غير از ايجاد شرايطي براي بهبود زندگي است. حتي ما از زندگي خود هم غافل بوده ايم.

انگار ما استحقاق عدالت نداشته ايم. تازه ما واژه عدالت را كشف كرده ايم. و حالا كه مي خواهيم به اكتشافمان بنازيم  ، وجود ما را در يك جغرافياي تاريخي منكر مي شوند. من حق دارم كه حالا كه به رسميت شناخته شده ام فرياد بزنم تا بشنود آني كه جاي ما را در يك جغرافياي تاريخي انكار مي كند. بي تعارف بگویم حتي برخي به آدم بودن ما شك مي كنند و من مجبورم دم درازم را در زير پيراهن ، در شلوار ، به طوري كه در معرض ديد نباشد پنهان كنم!!!!!!!!  درد محروميت آني مي داند كه در هواي دم كرده گرم و شرجي يك شب تير ماه  تابستان بر پشت بام يك خانه گلي خوابيده و آرزويش وزش بادي از دريا به ساحل باشد تا كودكش آرام بخوابد و از درد گشنگي به خود نپيچد.

      بي تعارف بگويم. ما بدون آنكه بدانيم ، سهمان از عدالت را كه به ماهيتش پي نبرده بوديم ،به پشيزي فروخته ايم. ما استحقاق عدالت توزيعي را نداشته ايم. ما اصلاً نمي دانستيم عدالت چيست. شايد عدالت آن باشد كه كسي بر گرده مان سوار شود و انتظار داشته باشد همچون خ.. آرام جفتك نيندازيم. به حداقل كاه راضي باشيم.. از واژه انصاف فقط آن بدانيم كه با «ص» نوشته مي شود و نه «س».ذلت را به آزادي تعبير كرده و در پناهش غنوده ايم.

     ما همه فطرتاً شاعريم. گل و بلبلی که نمی دانیم چه خر زهره و کلاغی است ، در وصفش شعر مي سرايم. تا همين اندازه راضي هستيم. شيطنت ويران كننده مواج در نگاه ديگران را ، به گرمي مي پذيريم. حتما مي گويي : خوب ما صاف و ساده ايم. ما به داشته هايمان راضي ايم. ما آدم هاي قانعي هستيم. به شما بگويم : ما آنچه داشته ايم هم از دست داده ايم. به راحتي آب خوردن به ديگران واگذارش كرده ايم.

       آن يار مهربان از بس كه بي وفايي از ما ديد بار سفر بربست و رفت. صفحاتش را ورق زديم و اگر هم نگاهش در نگاهمان خيره شد، به هیچ گرفتیم و دركش نكرديم. همه كتاب ها شعر و داستان نيست وحتي اگر هم شعر و داستان باشد و درك شود مي تواند در من و شما آنچنان توانايي ايجاد كند كه بدانيم حداقل در كجا ايستاده ايم. مي توانيم اطرافمان را ببينيم و به رفتار ديگران نگاهي بيندازيم. (پند لقمان به فرزندش يادمان باشد) ما با ديگران تعامل نداشته ايم. ديدن زندگي ديگران ، تبادل افكار با آنان مي تواند ذهن ما را از نو بسازد. چرا در محتويات دفرمه ذهنمان شك نكنيم؟ قالبش را از نو نسازيم؟ تفكر در زندگي ديگران مي تواند به ما ايده هاي سازنده  دهد. من كار آن چوپاني كه گله اش را رها كرد و رفت تهران  ، مي ستايم. چرا؟ چون هدف داشت  چون محرك داشت. حالا محرک و هدفش هرچه باشد خواهان ايجاد تحول در زندگي خود بوده است. حتي اگر تمام دارايی اش را ببازد ، باز ارزش كار دارد. بي پرده بگويم ما اهل ريسك نيستيم. محافظه گري ريشه دار ، ابتكار و قدرت ما را تحليل برده است.

      به اعتقاد من داشته ها ، از گذسته تا حال و به آينده جريان دارد. ميراث گذشتگان را پايمال كردن خيانت است به وجدان نوع انسان. خيانت است به آن نوزادي كه در آينده مي خواهد در اين خاك ببالد.  

     نمي خواهم مردم ديارم را ناتوان و خوار جلوه دهم ؛ بلكه مي خواهم بگويم مي توانند باشند ، چون انسانند و انسان داراي يك حق خدادادي است. جسارت لازمه كار است. فريادت را بايد به گوش ارباب قدرت برساني. بي شك آن كسي كه نماينده و وكيل توست ، اولين وظيفه اش معرفي تو به دادگاه عدالت و ستاندن دادت  است. سهم تو از عدالت گرچه كه رفته است ، اما آبي است كه به جوی باز خواهد گشت. بايد بدانند كه كجايي تا نجاتت دهند و احيانا دستت را بگيرند و به ايراني بودنت افتخار كنند. تو آنقدر اصالت داشته اي كه خود را در برابر سيل امواج بنيان بر افكن تهاجم فرهنگي، حفظ كني و بنابر اين جداي از كرامت و شرافت انسانيت که مسلم الوجود است ، به عنوان يك پاسدار وطن شايسته احترام هستي.  

   پايدار باش و ايراني بمان و از حق مسلمت دفاع كن.

 

................من دوست دارم نوشته هايم را ويرايش نكنم و آنچنان كه مي آيد بر صفحه كامپيوتر (ببخشيد رايانه) بنويسم. اما برخی دل نوشته ها شایسته درج در این تریبون نبود و من هم جبرا اصلاح نمودم. احيانا بي ادبي هاي من را دوستانه ببخشايد. و باز می گویم: از اين دل نوشته غرضي جز سربلندي کشور استان و ديارم ندارم.   

    

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط سیبه ماندگار   |