خاموشی صدا
از كشاكش (بن كوه) تا بلنداي (ناخ)، از (پشتخه بك احمد) تا حوالي (لركش) ، صداي ماندگار چوپان دل به رمه سپرده اي بود كه زندگي را در ني نايش، رنگ آبي شور و شروه مي زد.
از خيال (بركه) كه بر مي خيزي، درحريم (زيارت) كه رخ مي نمايي ، مي بيني اين تويي كه رو به نا كجاآباد نهاده و از خويش ديرينه گسسته اي.
هان ...
تو كجا و بلنداي ناخ كجا ...
آن زمان هم كه دل، رو به كوه مي نهد ديگر تواني نيست و آن زمان كه خيال آرامش (شروا) را مي جويد دامب و دومب سي دي و جاز مجالي نمي دهد ...
بي آنكه ابهت كوه استوار درون را درك كرده باشيم، بر لب پرتگاه بيگانگي از خويش ايستاده ايم.
و اکنون
انگار به دره خود ساخته اي پرت شده ايم.
ديگر در پسين دلتنگی، ساز (لوطي ها) از ياد رفته است و آواي دل انگيز محيا كه دوش به دوش ترانه هاي فايز و باقر ، دلها را غبارروبي غم مي كرد و در پي فالي از (شروا) در سكوت ، اميدوار به اميد ، خنده بر لب مي آورد.بي گمان در ذهن زنان ديرينه سالمان هنوز بيت هاي (بيب شاهزمان) پرسه مي زند بي آنكه كسي بخواهد از پستوي فراموشي رهايي شان بخشد و ماندگاري شان دهد.(بيب شاهزمان) ، (شيخ عبدالرزاق) ، ( معروف) و.... تا بودند (سوري) هايشان آرامش و شادي مي بخشيد و به دل جلاي زندگي مي زد.
يك دست سبز ، باغچه را ياد مي كند؛
اما
اين جا چقدر فاصله بيداد مي كند.
