ما بچه ها
بچه ها سرود محبتند، زمزمه هاي جاري رحمتند، گلخنده هايشان آكنده از صفاست و سخنانانشان سرشار از مهر ووفا.
ما هم بچه ايم؛ بچه هاي اين آب وخاك. اين آب و خاك گهربار. اكنون اگر چه قد كشيده ايم، دلمان را با همان احساس كودكانه ، به جواني آورده ايم تا لحظه اي از عشق به كهن ديار خويش غافل ننشينيم.
اما.......
مادر را عشق ورزيدن - بي چشم داشتي - به كودكان بالغ خويش بس است. ديار و سرزمين چه؟ آيا عشق، براي او كافي است ؟ اگر چنين بود رستم و كوروش و آريوبرزن و... ، كي به ماندگاري مي رسيدند و كي ابن سينا و سهروردي و رازي و ابوريحان و... از دانش، سر خويش به كبريا مي ساييدند و رودكي و خيام و فردوسي و سعدي و حافظ و اخوان و فروغ و شاملو و سهراب و... در دشت خيال ، اسب نجيب انديشه را رام مي كردند .
و اما...ما چه ميكنيم ؟ آيا براي ابراز عشق ، پشت پرده خيالمان، چادر شرم پوشيده ايم يا حجاب ازچهره بر گرفته براي اعتلاي ديارمان از هيچ كوششي دريغ نمي ورزيم؟ تا بقاي ناممان باشد، نه انديشه اي كوته براي لقمه اي نان . ديار ما ، چشم در گرو تلاش ما دارد. دياري كه پيشينيان ما را ، با انديشه و خرد بهين پرورانده است و بجاست تا كه ما دامنه خلاقيتمان را بگسترانيم و چشم از كوته بيني ها برگرفته و افق طلايي انديشه وري رابه تماشا بنشينيم و گام نهيم به سوي خودسازي و همگام و همسو با پيشرفت جهان ، خويش را مهيا سازيم تا از كارواني اينچنين شتابان ، جا نمانيم.
واين به دست آمدني نيست مگر اين كه همگي عزممان را جزم نماييم و با تلاش وپشتكار، براي پروراندن خلاقيت ها و استعدادها - بدان گونه كه از دستمان بر مي آيد - به روي ديارمان لبخند مهر و صفا زنيم.
اگر جوان هستيم ، راه باز و جاده دراز براي تجلي انديشه و خلاقيتمان. اگر در گردونه كار هستيم جاده را براي نوانديشان هموار نماييم تا به بروز خلاقيتشان بيانجامد. واگر به نام پدرو مادر متولي فرزندانمان هستيم، وظيفه مان خطيرتر و سنگين تر .
بياييد آينده ي مان را چون نياكانمان ارج نهيم و از امروز به نام ديار عزيزمان كوخرد، سنگ بناي فردا را محكم گذاريم.
