نوروز
ذهن آشفته ، خواب را از چشمانم گرفته بود.
نه........نه. مگر مي شود ..... مگر امكان دارد....
آخر كدامين جرم چنين مجازات فجيعي را مي طلبد.
ولي انگار نبض تكراري تاريخ از تاريكخانه خيال ستمگران هميشه چنين چيزي را به دنبال داشته...... يا براي خاموشي نگاه هاي بيدار ، همچون بيدادگريهايي را در پي داشته است.
مي دانيد از چه مي گويم.
از آن ستون هاي استوانه اي سنگ و گچي كتل هرنگ كه شايد بارها و بارها از كنارش گذشته ايم.
اما حالا ديگر صداي آه و فرياد بيوه زناني كه ظلم بر كاشانه آنها پا گذاشته بود ، در گوشم پيچيده است و پژواك دادخواهي شان تا بي نهايت ابدي در پهنه هستي به گوش رسد.
مي دانيد آن ستون هاي گچ و سنگ يادآور چه ستم هايي است كه رفته است؟
آنها به جا مانده از خشم بيدادگراني است كه دادخواهي «نوروز كوخردي» را به خاموشي كشاندند تا با گذاردن پا بر گرده مظلومان جا پايي فراختر براي خودشان مهيا كنند.
سخن از زماني بس دور است. نزديك به صد سال.
فرزندان امروز كوخرد از سلاله پاك همان «نوروز» هستند كه در مقابل خوانين و زور مداران براي احقاق حق هم ولايتي هايش ايستاد و تا آخرين دم حياتش در ميان ستون هاي سنگي آواي حق طلبي سر داد تا جاودانه تاريخ گردد.
