حس-1
سايه ديوار در حال كوتاه شدن بود و روز به نيمه خود نزديك مي شد. هنوز از كنده اي كه صبح آتش زده بودند دود آرامي بلند مي شد.
پيرمرد رو به آفتاب كم نور اول زمستان ، بر روي سكوي كوتاه كنار ديوار نشسته بود و با چشمان تو رفته اش حركت ابر ها را تماشا مي كرد. امسال باران کمی دیر کرده بود.
نزديك شدم. الان چين و چروك صورتش را بوضوح مي ديدم.انگار چين هاي صورتش حكايت هاي ناگفته اي در خود پنهان كرده بود. شايد حكايت سال هاي قحطي ، سال هاي بلا و يا سال هاي بي باران و خشكسالي. چشم هايش به ظاهر كم فروغ ولي نافذ بودند. گاهي لبانش مي جنبيد و كلماتي نا مفهوم زمزمه مي كرد و دوباره در سكوتي محض فرو مي رفت و به آسمان خيره مي شد.
با بالا آمدن آفتاب عزمش جزم كرد كه به سايه برود. تمام نيرويش در دستانش جمع كرد و به عصايش تكيه داد و بلند شد و كشان كشان چند قدم آنطرف تر در سايه شهريماه نشست. و باز غرق در سكوت شد.
نزديك شدم و سلام كردم. آرام سرش را به طرفم برگرداند و نگاهم كرد. دوباره سلام كردم. گوش هايش سنگين بود و نمي شنيد. اما اين بار جواب سلامم را داد. در گوشش گفتم بهتري. با صداي خفه اي گفت خدا را شكر. با حركتي آرام پاهاي آماسيده اش را از دمپايي اش در آورد و بر زمين گذاشت. انگار مي خواست گرماي زمين را حس كند. پاهايش با زمين آشنا بود. پاهايي كه سال ها وسعت دشت و پاراو را طي كرده بود و زمين شخم زده بود و درو كرده بود.
