تبليغاتX
دیار من کوخِرد

دیار من کوخِرد

آغاز 88

هنوز وقتی در اتاق کودکی ام می خوابم، احساس آرامش می کنم. انگار در گهواره  خوابیده ام و مادر با دستان نوازشگرش و زبان لالایی خوانش از من محافظت می کند. اکنون هم در این غربت خواب کودکی هایم می بینم. اما دیگر خبری از آن تصاویر و تصورات نیست. همه تبدیل به خاطراتی شده اند که من را سرگرم کنند.حالا من آن کودکم که تا نوجوان و جوان شد، بسیاری از دیوارهای کاه گلی ترک برداشت و ریخت و نخلستان های زیر ده از جور خشکسالی تسلیم شدند و مردند. امروز دیگر اثری از آن سبزی و دیوارهای خشت و گلی نیست. دیگر کسی در نخلستان خانه ندارد. نورا دیگر با بیلش برای تغییر مسیر آب نمی رود. چون آبی وجود ندارد. همه اینها نتیجه خشکسالی است و نصیب و تقدیر شاید.


در پستوی خاطرات کودکی من همه خمه ها سالمند و پر از خرما، همه گرن ها پر از جو و گندم و مادر بزرگ هر روز بزها را به گله می برد. مدحسن نیز با صدای خاص خودش به دنبال بزها است. در پستوی خاطرات کودکی من هنوز طالب و غلوم در دکان کنار بن خیر جای خود را عوض می کنند، هنوز هم در هرم گرم تابستان، زیرآو برکه شیخ سرد و خنک است، هنوز هم از دکان عبدالله حسن با پولی که از گوشه تاقچه کش رفته ام پفک می خرم. هنوز هم محمد عبدالرحمن از چاه آب می کشد و هنوز هم صدای تلمبه ابوالقاسم در گوش دارم.


شاید در گذشته پرسه زدن چندان خوب نباشد ولی من بی گذشته نمی توانم. شاید من باید مزیری باغی یا چوپان گله ای می شدم. انگار به نحوی همه ما هویت خود را از دست داده ایم. دروازه تمدن شهری من را که افسرده کرده است شما را نمی دانم. مطمئنم که فرزندان من که در چاردیواری آپارتمان بزرگ می شوند اسیر این نوستالوژی و افسردگی که من شده ام نمی شوند. زندگی و خواب و خیال پدرشان را شاید در نمایشگاه ببیند و شاید هم نه.

زمان واژه ها را از بین می برد. زمان خاطرات را می فرساید. زمان و گذر روزگار هویت ما را می سازد و می سوزد. زمان بناهایی همچون مسجد جامع قدیم و کاروانسرا که مردم با خشت جان خویش بنا نهاده بودند از بین می برد. ما هم می رویم تا آیندگان چه سازند. 

شب و روزتان خُووَش


+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 3:30 قبل از ظهر  توسط سیبه ماندگار   | 

آغازی دوباره

پاییز که می رسد دلت هوای پلسپرو هایی(1) می کند که که سقف کلاس مهد عشق و غوغایشان بود

بوی خاک باران خورده

بوی کاهگل

بوی دستان مادر بزرگ

و

ترشو و فلزن(2) ...مگر می شود صدای های های و هوی چوپان را در نفس نسیم به فراموشی سپرد.

صدای دورا دور تلمبه حاجی علی

صدای زنگوله الاغ علی مشکال که از توودو(3) بر می گشت.  

رد پای تمام کودکی هایم را در می نوردم تا برای آغازی دگربار جانی دوباره بگیرم.

و به یاد دیار و یارانی که با بهار پیوندم می دهند ، دوباره با شما باشم ....

رگه های لغزنده شن

رد پای آب ...

ترنه اینجاست ...

سد بست گز آنسوتر ..

فاصله؟؟ نه هرگز

در دل من همه یکجا جا دارند...

 

 

 

1)      پرستو

2)      نام دو نوع نان محلی

3)      سنگ های صاف و مسطح که در گذشته برای ساختن دیوار و پوشاندن سقف خانه و .... استفاده می شد.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط سیبه ماندگار   | 

سلام دوستان
جداي از تجديد خاطرات خوش گذشته ،حاصل گشت و گذار چند روز پيش من در اطراف كهن ديارم كوخرد عكس هاي است كه چند موردش را مي بينيد. البته طبيعت از جور خشكسالي هاي متوالي لطمه زيادي ديده ، اما به لطف بارندگي هاي اخير در حال نوزايي است.

دریاچه سد بست گز در ۴ کیلومتری جنوب کوخرد

حوالی پشته خرتل

دروا چن

بدون شرح

سد بست گز از نمایی دیگر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط سیبه ماندگار   |